☻ وقت رفتنت دستان خدا را به همراهیت خواندم و اکنون ترا بر روی دستان مردم
نظاره می کنم.
☻گاه رفتنت کاسه ای آب بدرقه راهت نمودم غافل از
اینکه تو خود دریا بودی.
☻وقت رفتن حتی کلمه ای هم به یادگار نگذاشتی و اکنون
مردم روی تابوتت چه بسیار عریضه نوشته اند.
☻وقت رفتن تو را به خدا سپردم ولی به قدری عزیز بودی
که خدا تو را به من پس نداد.
☻بازی روزگار را می بینی؟ خیابان ما را به اسم تو می
شناسند ولی خودت را از روی پلاکت شناسایی کردند.
☻همیشه از القاب و پسوندها و پیشوندها فراری بودی ولی
اکنون چه پیشوند برازنده ای همراهت شده: « شهید »
☻وقت رفتنت دیدگانم بنای گریه گذاشتند و اکنون تو
برگشته ای ولی چشمانم هنوز از تصمیم خود برنگشته اند.
☻ آیا به یاد داری؟ وقت رفتن صورت خاکیم را پاک نمودی
و اکنون من استخوانهای پاکت را خاک می کنم.
☻از خدا می خواستم که همیشه زنده باشی و اکنون تو به
این مقام رسیده ای.
☻وقت رفتن دستانم را به مهر فشردی و اکنون دستانم
هنوز به تکرار آن خاطره امید دارند.
کاش روزی دست مرا
بگیری... .
:: دست بگشا و درآغوشم بگیر شانه ام در معرض ویرانی است « عبدالجبار کاکایی »