تبلیغات
 
 
طلبه جوان - دست بگشا و درآغوشم بگیر
چهارشنبه 11 آبان 1384
« خاك هرگز لب نباید می گشود راز مرگ لاله ها پنهانی است » ( عبدالجبار کاکایی )

وقت رفتنت دستان خدا را به همراهیت خواندم و اکنون ترا بر روی دستان مردم نظاره می کنم. گاه رفتنت کاسه ای آب بدرقه راهت نمودم غافل از اینکه تو خود دریا بودی. وقت رفتن حتی کلمه ای هم به یادگار نگذاشتی و اکنون مردم روی تابوتت چه بسیار عریضه نوشته اند. وقت رفتن تو را به خدا سپردم ولی به قدری عزیز بودی که خدا تو را به من پس نداد. بازی روزگار را می بینی؟ خیابان ما را به اسم تو می شناسند ولی خودت را از روی پلاکت شناسایی کردند. همیشه از القاب و پسوندها و پیشوندها فراری بودی ولی اکنون چه پیشوند برازنده ای همراهت شده: « شهید » وقت رفتنت دیدگانم بنای گریه گذاشتند و اکنون تو برگشته ای ولی چشمانم هنوز از تصمیم خود برنگشته اند. آیا به یاد داری؟ وقت رفتن صورت خاکیم را پاک نمودی و اکنون من استخوانهای پاکت را خاک می کنم. از خدا می خواستم که همیشه زنده باشی و اکنون تو به این مقام رسیده ای. وقت رفتن دستانم را به مهر فشردی و اکنون دستانم هنوز به تکرار آن خاطره امید دارند. کاش روزی دست مرا بگیری... .

:: دست بگشا و درآغوشم بگیر شانه ام در معرض ویرانی است « عبدالجبار کاکایی »



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
  طلبه جوان         چهارشنبه 11 آبان 1384 ، ساعت 08:11 ق.ظ
 
 »»  درباره وبلاگ
 »»   تازه چه خبر؟
 »» معرفی وبلاگ
 »»  معرفی سایت
 »» طلبه‌های وب‌نورد
 »»  آمار وبلاگ
امروز: 
بازدیدهای امروز:  
بازدیدهای دیروز:

كل مطالب:  
كل نظرها:
كل بازدیدها:

ایجاد صفحه :
- ثانیه
»»  مطالب قبلی