تبلیغات
 
 
طلبه جوان - حامی
چهارشنبه 1 خرداد 1387

خانواده‌ای را تصور کنید که در آن، پدر در گوشه‌ای از اتاق، مشغول عبادت است؛ بچه‌ها سرگرم بازیند؛ خدمت‌کار، کارهای خانه را انجام می‌دهد و مادر هم که باردار است کنار دختربچه کوچکش نشسته و قرآن می‌خواند. همه مشغول کار خود هستند که یک آن، در خانه به شدت به صدا در‌می‌آید. به نظر شما چه کسی باید در را باز کند؟ به یقین، کسی نمی‌پسندد که مادر این خانه بلند شود و در را باز کند. ولی این اتفاق افتاد و حضرت زهرا(سلام الله علیها) برخاست و به پشت در رفت!
آیا شما می‌توانید قبول کنید که دختر و ناموس رسول خدا (صلی الله علیه و اله) با آن‌که باردار است و شوهر شجاع و باغیرتش هم در خانه نشسته، برخیزد تا دری را که دیوانه‌وار می‌کوبند باز کند؟ اگر حادثه را این‌گونه که نمایش داده شد تصور کنیم هیچ کس آن را قبول نخواهد کرد.
اما ماجرا جور دیگری است:
ولی خدا، حضرت علی(علیه اسلام) که بیعت خلیفه دروغین را نپذیرفته، اکنون در خانه نشسته است. دستگاه حاکم وقت هم که این عمل را تاب نیاورده است، سگان وحشی خود را می‌فرستد تا از حضرت، به زور بیعت بگیرند. الان، جان حجت خدا در خطر است. و وظیفه هر مسلمانی -چه مرد و چه زن- است که حافظ جان ولی خدا باشد. حضرت زهرا(سلام الله علیها) هم برخاست تا به سهم خود و به اندازه توانش از مولایش دفاع کند. دختر پیامبر نخواست که به ولی امرش بی‌ادبی شود. اما...

«... ای رسول خدا! [بعد از زهرا] همیشه اندوهگین خواهم بود. و شب‌های من به بیداری خواهد گذشت. این غم در من خواهد بود تا این‌که به شما ملحق شوم... [ای رسول خدا!] احوال دخترت را بپرس. چه بسیار غم‌ها در سینه او بر روی هم نشسته بود که نمی‌توانست به کسی اظهار کند...» اگر کسی طاقت دارد کاملش را در «بیت الاحزان» شیخ عباس قمی بخواند.

 ...................................................................
کتاب‌هایی با موضوع حضرت زهرا(سلام الله علیها) در اینترنت
 



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
  طلبه جوان         چهارشنبه 1 خرداد 1387 ، ساعت 03:05 ق.ظ
طلبه جوان - دوست دارم بخوابم!
دوشنبه 30 اردیبهشت 1387

علتش را نمی دانم. شاید به خاطر تکرار زیاد برایمان عادی شده است. قضیه فلسطین را می گویم. دیگر عبارت  « تنی چند شهید و مجروح شدند» دلمان را نمی لرزاند. دیگر خیلی راحت کانال تلویزیون را عوض می کنیم وقتی که تصویر طفل آواره فلسطینی را نشان می دهد. روی صحبتم با قلب هایی است که به خاطر ورود توپ به دروازه از تپش می ایستند ولی بی تفاوت از کنار بارش توپ بر سر خانه های بی پناه می گذرند.
بس است. خودم هم دیگر از این حرف ها خسته شده ام. دوست دارم بخوابم و وقتی که از خواب بیدار می شوم، همه جا امنیت باشد و صلح و دوستی. دیگر طاقت ندارم شاهد تعبیــر کابوس های کودکان فلسطینی باشم. دیگر نمی توانم بیش از این قربانی شدن وجدان و ارزش های اخلاقی به پای منافع شخصی را ببینم. فجیع ترین صحنه ای که بشریت خلق کرده است. ای پروردگار قادر، تو خود شاهد همه قضایا هستی. ای خدای ابابیل، فیل سواران، امروز باز قصد خانه تو را کرده اند.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
  طلبه جوان         دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 ، ساعت 06:05 ق.ظ
طلبه جوان - مثل هرشب
پنجشنبه 20 مهر 1385
 
شب سوم؛
شب از نیمه گذشته بود و پیرمرد مثل هر شب، آمدنش را انتظار می‌كشید. صدای در را كه شنید، با عجله رفت تا در را باز كند. با خودش گفت: این دفعه دیگر حتما می‌بینمش. در را باز كرد ولی باز هم مرد ناشناس رفته بود. پیرمرد هم به رسم هر شب، نان و خرما را از پشت در برداشت و داخل آورد. دستان لرزانش را به سمت آسمان برد، مرد ناشناس را دعا كرد و علی را نفرین.

شب بیستم؛
چیزی به سحر نمانده ولی هنوز مرد ناشناس نیامده است. پیرمرد نگران شد. « چرا دیر كره است؟  یعنی امشب نمی‌آید؟! نه، او حتما خواهد آمد. » در همین فكرها بود كه صدای در، او را به خود آورد. برخاست و قدم هایش را بلند برداشت، تا زودتر به در برسد. در را كه باز كرد، چشمش افتاد به چهره مبارك آقا امام حسن مجتبی (علیه السلام). پیرمرد، ابروهایش را در هم كشید. صدای خش‌دارش را قرص كرد و گفت: این وقت شب چه می‌خواهی؟ حضرت (علیه السلام) با خوشرویی سلام كردند و سبد نان و خرمایی كه در دست داشتند، به پیرمرد دادند. پیر مرد به مِن و مِن افتاد. مانده بود چه بگوید كه حضرت فرمودند: مرد ناشناسی كه هر شب برایتان غذا می‌آورد، امشب بیمار است. دعایش كنید. پیرمرد كه از رفتار امام حسن (علیه السلام) خیس عرق شده بود، نگاه ملتمسانه‌اش را به چهره حضرت انداخت و از ایشان خواهش كرد كه مرد ناشناس را به او معرفی كنند. حضرت فرمودند: او پدرم علی ابن ابی طالب است. امام حسن (علیه السلام) این جمله را گفتند و رفتند. و پیر مرد، هم‌چنان با نگاه بهت‌زده‌اش حضرت را بدرقه می‌كرد. او امشب جور دیگر دعا كرد.

آسمان، تیره و تار
چشم پیری، تر شد
گل لبخند به لب‌های هزاران كودك،  پیر زن،  مرد،  جوان،   
به خدا پرپر شد
چه خبر گشته؟ چه می‌بینم من؟
كاسه هایی در دست
دست ها رو به خدا
...و كمی آن سو تر
چه صدای غزلی می آید
هان! تو هم می شنوی؟
گوش كن! انگاری
كودكی گریه‌كنان می‌گوید:
« ای خدا جان تو و جان علی »



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
  طلبه جوان         پنجشنبه 20 مهر 1385 ، ساعت 05:10 ق.ظ
 
 »»  درباره وبلاگ
 »»   تازه چه خبر؟
 »» معرفی وبلاگ
 »»  معرفی سایت
 »» طلبه‌های وب‌نورد
 »»  آمار وبلاگ
امروز: 
بازدیدهای امروز:  
بازدیدهای دیروز:

كل مطالب:  
كل نظرها:
كل بازدیدها:

ایجاد صفحه :
- ثانیه
»»  مطالب قبلی